چهارشنبه11تیر93(اندر احوالات این روزها)
سلام به دوستان خوبم. طاعات و عباداتون قبول درگاه حق. انشاالله همیشه خوش باشید و در این ماه پرحرارت و مبارک رمضان خدا بهتون قوت بده و لطفاً بر سر سفره افطار این دوست کوچک خودتون رو فراموش نکنید و برامون دعا کنید ![]()

در حالی که بابا رضا از دستش عصبانی بود و دعواش می کرد. برگشت به بابا رضا گفت:من دیگه دخترت نمیشم میرم دختر بابا جون میشم.بعد قیافه ش رو کرد اینطوری
بعدش ادامه داد" ولی من که کوچولوام چطوری برم خونه باباجون؟![]()

باباش گفت:ناراحت نباش خودم می برمت خونه باباجون تا دخترش بشی و برمی گردم. بعد دید قضیه جدی شد با لحنی ناراحت تر گفت:یعنی تو میخوای من دختر باباجون بشم
من میخوام دختر بابارضا بمونم و من در این میان![]()
این چند روز افطار را می رویم منزل خانواده همسرجان. همه دور همند و ساعت خوبی است هم برای ما و هم برای دخترجان تا با فرهام خونه باباجون بنده خدا رو به میدون جنگ تبدیل کنند و گهی آویسا به فرهام و گهی فرهام به آویسا زور میگه و کلاً هم جمعیت در حال صلح و صفا.
این روزا همسرجان میان دنبالمون و ما مجبوریم یه ساعتی در اداره بمانیم.باز من می مونم و گرما و کلافگی، آویسا و شیطنت هاش و قول هایی که هر لحظه میده که دختر خوبیه و اذیت نمی کنه تا هر روز باباش بیاد دنبالمون. چه کنیم این یه ماهی هم تموم شه و تعطیلات اداره ما شروع تا ما تشریف ببریم منزلمان شاید بتوانیم استراحت کنیم و اون هم شاید



چهارشنبه11تیر93(اندر احوالات این روزها) 


